پدری که ایمان را شخم زد و انسان درو کرد

در امتداد راهی گِلی که از میان انبوه درختان سربه‌فلک‌کشیده‌ی هیرکانی می‌گذرد و خود را به عمق جانِ روستا می‌رساند، و در سکوت سنگی که نامی را به امانت گرفته است، روایت پدری نوشته می‌شود که با نان حلال، ایمانِ آرام و کارِ بی‌وقفه، خانواده‌ای ساخت و نسلی بالنده پروراند؛ کربلایی غلامحسین رجب‌پور.

به گزارش رهاورد روز؛ او از بامدادان آغاز می‌کرد؛ پیش از آن‌که آفتاب قد بکشد، دلش قد کشیده بود با ذکری کوتاه زیر لب. سالیانی از عمرش را در کارگریِ سختِ جنگل‌های هیرکانی گذراند؛ جایی که هیزم و درخت و مه، با دست‌هایی پینه‌بسته عجین می‌شد. بعدها، همان دستان، خاک مزرعه را نوازش کردند؛ گندم و جو کاشتند، و از دل زمین نان شرافت بیرون کشیدند. کشاورزی برایش تنها معیشت نبود؛ عبادتی بود بی‌صدا. عهدش با زمین روشن بود: کار کن، درست کار کن، و دل را به خدا بسپار. ایمانش در هیاهو نمی‌زیست؛ در عمل نفس می‌کشید.

پدر، ساده می‌زیست و عمیق می‌اندیشید. سال‌هایی که به باغداری گذشت، گواه صبر اوست؛ درختان سیب و به و گلابی، ثمر دادند، همان‌گونه که صبرِ مرد در گذر فصل‌ها به بار نشست. دینداری‌اش در خطابه‌ها نبود؛ در انصاف بود، در وفاداری به وعده‌ها، در مراقبت از لقمه. می‌گفت: «راه خدا از راه مردم می‌گذرد.» و خود، نخستین مسافر این راه بود. شب‌ها که خستگی بر شانه‌ها می‌نشست، دعا آرام می‌آمد؛ نه برای فخر، برای قوتِ دل. نماز، فاصله‌ای نبود میان او و زندگی؛ امتدادی بود از همان کار روزانه، همان عرق شرافتمندانه.

در خانه، پدر معلمِ بی‌تخته و گچ بود. ادب را با رفتار می‌آموخت و ایمان را با عدالت. بیش از هشتاد سال از بهار زندگی‌اش گذشت و ثمره‌اش هفت فرزند بودند؛ فرزندانی که آموختند مردانگی، همت است و مهربانی، و دینداری، مسئولیت است و راست‌کرداری. او به آینده ایمان داشت، چراکه گذشته‌اش را درست ساخته بود؛ و به فردا امیدوار بود، چون امروز را درست می‌زیست.

اکنون سنگی خاموش، حکایت را ادامه می‌دهد. تاریخ‌ها، تنها عدد نیستند؛ خلاصه‌ای‌اند از عمری که بی‌سر و صدا به ثمر نشست. در این سکوت، صدای گام‌هایش هنوز بر آن راه گِلی شنیده می‌شود؛ همان مسیری که پدران می‌پیمایند تا فرزندان، راه را گم نکنند.

از این ریشه، شاخه‌ها بالیده‌اند. یکی از آنان، دکتر طالب رجب‌پور، جانباز دفاع مقدس و استاد فرهیخته‌ی دانشگاه است؛ اما پیش از هر عنوان، فرزند پدری است که ایمان را زیست، نه گفت. آنچه در میدان و کلاس ادامه یافته، نسخه‌ای روشن از همان درس‌های نخستین است: کارِ درست، نیتِ پاک، و ایستادگی.

پدر رفت، اما راه گذاشت. ایمانی که به هیاهو محتاج نبود و دینداری‌ای که به عمل گره خورده بود، در جان خانواده ماندگار شد. چنین پدرانی، با خاک آغاز می‌شوند و به ریشه بدل می‌گردند؛ ریشه‌هایی که هرچه زمان بگذرد، درختِ انسانیت را استوارتر نگه می‌دارند.